1
اسم:نفرت به عشق تبدیل میشود
نام:آیومی ۲۰ساله
نام الکس۲۳ساله
آیومی: در یک شیرینی فروشی کار میکردم و کارم هم همیشه تا ساعت۹ تموم میشد ولی امروز چون مشتری زیاد بود کارم ساعت ۱۰:۳۰تموم شد مغازه بستم و داشتم میرفتم خونه که یه صدا جیغ شنیدم رفتم سمت صدا دیدم که یک زن به قتل رسیده بود و سریع بدون این که منو ببینه از اونجا فرار کردم ولی قبل از این که من فرار کنم اون مرد منو دیدم بود و به افرادش گفت که منو بگیرن وقتی که داشتم فرار میکردم به سرم یه چیز سفت خورد و از هوش رفتم وقتی بهوش اومدم دیدم در یک اتاق تاریک ولی بزرگم سریع از تخت بلند شدم که از اونجا فرار کنم و در پنچره باز کردم و دیدم که چقدر ارتفاع زیاده پس چندتا پارچه و پتو غیر..
پیدا کردم و گره زدم بهم و همه اون پارچه رو به یک چا گره بستم و آروم اومدم پایین وقتی پاهام به کف زمین رسید داشتم دنبال راه خروجی میگشتم که در پشتی دیدم و از اونجا فرار کردم و یه تاکسی گرفتم و آدرس خونمو دادم بعد از ساعت ها به خونم رسیدم و پول تاکسی دادم و لباسمو عوض کردم و همه در پنجره قفل کردم و خوابیدم .
نصف شب بود که صدای در شنیدم رفتم سمت در و گفتم:کی؟
ولی کسی جواب نداد رفتم سمت اتاقم که باز بخوابم ولی صدا در از قبل بلند تر شد بود رفتم درو باز کردم و یک مرد هیکلی دیدم که داشت با یه لبخند نگام میکرد
الکس: پس اینجا بودی موش کوچولو حالا
دیگه راه فراری نیست
همون موقع سریع درو بستم ولی جلو بسته شدن درو گرفت و سریع از در استراری فرار کردم ولی اونجا هم پر افرادی با اصلحه بود
الکس: دیدی گفتم راه فراری نداری الکی تلاش کردی
و همون موقع به گردنم سوزن زد و بهم دارو تزریق کرد و از هوش رفتم اینبار هم تو همون اتاق بودم ولی پاهام با زنجیر بسته شده بود و راه فراری نداشتم که الکس اومد تو اتاق
الکس: بیدار شدی بیا این آب پرتقال بخور
همون موقع لیوان آب پرتقال انداختم اونور
آیومی: ولم کن عوضی!
الکس : آنقدر عصبی نباش چون چیزی هل نمیکنه بیا صبحونه بخور بعدش باهم حرف بزنیم
همون موقع غذامو خوردم بعد چند دقیقه
الکس:بیا کشش ندیم و بریم سر اصل مطلب چون تو دیدی من یکی رو کشتم پس نمی تونم همینجوری ولت کنم
آیومی: به کسی نمیگم پس ولم کن
الکس: نه نه این اتفاق قرار نیست بیوفته چون ممکنه بری پیش پلیس پس پیش من میمونی
آیومی: یروز خودم میکشمت
الکس : من صبر می کنم ببینم اون روز کی میرسه
بعد از اون حرفش رفتم زیر پتو خوابیدم و اون هم از اتاق رفت بعد از ۳ساعت بیدار شدم
آیومی:مردک روانی بهش میگم میکشمش میخنده روانییییی
الکس: انگار یکی منو صدا زد
آیومی: پس خودت هم فهمیدی روانی هستی
الکس: خیلی بانمکی ولی انگار روانی تو اتاق خودت هستی
ادامه دارد
نام:آیومی ۲۰ساله
نام الکس۲۳ساله
آیومی: در یک شیرینی فروشی کار میکردم و کارم هم همیشه تا ساعت۹ تموم میشد ولی امروز چون مشتری زیاد بود کارم ساعت ۱۰:۳۰تموم شد مغازه بستم و داشتم میرفتم خونه که یه صدا جیغ شنیدم رفتم سمت صدا دیدم که یک زن به قتل رسیده بود و سریع بدون این که منو ببینه از اونجا فرار کردم ولی قبل از این که من فرار کنم اون مرد منو دیدم بود و به افرادش گفت که منو بگیرن وقتی که داشتم فرار میکردم به سرم یه چیز سفت خورد و از هوش رفتم وقتی بهوش اومدم دیدم در یک اتاق تاریک ولی بزرگم سریع از تخت بلند شدم که از اونجا فرار کنم و در پنچره باز کردم و دیدم که چقدر ارتفاع زیاده پس چندتا پارچه و پتو غیر..
پیدا کردم و گره زدم بهم و همه اون پارچه رو به یک چا گره بستم و آروم اومدم پایین وقتی پاهام به کف زمین رسید داشتم دنبال راه خروجی میگشتم که در پشتی دیدم و از اونجا فرار کردم و یه تاکسی گرفتم و آدرس خونمو دادم بعد از ساعت ها به خونم رسیدم و پول تاکسی دادم و لباسمو عوض کردم و همه در پنجره قفل کردم و خوابیدم .
نصف شب بود که صدای در شنیدم رفتم سمت در و گفتم:کی؟
ولی کسی جواب نداد رفتم سمت اتاقم که باز بخوابم ولی صدا در از قبل بلند تر شد بود رفتم درو باز کردم و یک مرد هیکلی دیدم که داشت با یه لبخند نگام میکرد
الکس: پس اینجا بودی موش کوچولو حالا
دیگه راه فراری نیست
همون موقع سریع درو بستم ولی جلو بسته شدن درو گرفت و سریع از در استراری فرار کردم ولی اونجا هم پر افرادی با اصلحه بود
الکس: دیدی گفتم راه فراری نداری الکی تلاش کردی
و همون موقع به گردنم سوزن زد و بهم دارو تزریق کرد و از هوش رفتم اینبار هم تو همون اتاق بودم ولی پاهام با زنجیر بسته شده بود و راه فراری نداشتم که الکس اومد تو اتاق
الکس: بیدار شدی بیا این آب پرتقال بخور
همون موقع لیوان آب پرتقال انداختم اونور
آیومی: ولم کن عوضی!
الکس : آنقدر عصبی نباش چون چیزی هل نمیکنه بیا صبحونه بخور بعدش باهم حرف بزنیم
همون موقع غذامو خوردم بعد چند دقیقه
الکس:بیا کشش ندیم و بریم سر اصل مطلب چون تو دیدی من یکی رو کشتم پس نمی تونم همینجوری ولت کنم
آیومی: به کسی نمیگم پس ولم کن
الکس: نه نه این اتفاق قرار نیست بیوفته چون ممکنه بری پیش پلیس پس پیش من میمونی
آیومی: یروز خودم میکشمت
الکس : من صبر می کنم ببینم اون روز کی میرسه
بعد از اون حرفش رفتم زیر پتو خوابیدم و اون هم از اتاق رفت بعد از ۳ساعت بیدار شدم
آیومی:مردک روانی بهش میگم میکشمش میخنده روانییییی
الکس: انگار یکی منو صدا زد
آیومی: پس خودت هم فهمیدی روانی هستی
الکس: خیلی بانمکی ولی انگار روانی تو اتاق خودت هستی
ادامه دارد
- ۲۷۸
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط